فکر کنید نصفه شب است و وبلاگ را باز می کنید تا درباره دوستتان که امروز خودش را از بالای ساختمانِ دانشکده اش به پایین انداخت و کشت چیزی بنویسید، چه می نویسید؟ این حال من است الان،
کاش می توانستید حسش کنید. کاش می توانستیم حس های خود را به جای عکس و درددل و وویس، به اشتراک بگذاریم و دیگران خودشان آن ها را حس کنند. البته که دیگر در آن صورت ما تبدیل به یک نفر می شدیم و فردیت خود را از دست می دادیم؛ راستش مدتی ست در این فکرم که آن چیزی که ما را از دیگران جدا می کند نحوه ی حس کردن همه چیز است. مثل اثر انگشتمان، طوری که ما هر پدیده ای را حس می کنیم با دیگران فرق دارد (نحوه فکر کردن را هم جزو حس بشمارید).
مثلا فکر کنید سر کلاس استاد جدی تان شروع به دلقک بازی و آکروبات بازی می کند، حسی که این عمل او در شما به وجود می آورد با حس دوست بغل دستیتان متفاوت است گرچه شاید شبیه باشد و این تفاوت ناشی از هر حسی است که تا آن وقت در زندگی گذراندید؛ چیزی که آن را پیش زمینه های ذهنی می نامند. همینطور تمام حس های شما به تمام پدیده ها،مختص خود شماست و هر پدیده ای برای شما حس مختص به خود را دارد، یعنی هیچ شادی مثل شادی دیگر نیست و هیچ غمی چون غمی دیگر و ترکیب بی شمار شکل حس مختلف، احساسات ما، جهان بینی ما و در نهایت خود ما را تشکیل می دهند.
تارهای عنکبوت وبلاگم می گویند پس اینکه بخواهی حست درباره خودکشی دوستت را بقیه حس کنند، هیچ معنی ندارد، می گویم بله ، می گویند از غم خودکشی او بگو ، می گویم فقط حس شدنی ست، دوست ندارم به کلمات آلوده شود، می گویند پس بگذار ما بخوابیم ، می گویم باشد.
برچسب:
نویسنده: ماهان کاشانی